|
دلنوشته های قاصدک
روز های زندگی من و پسرم
|
دیروز یک روز مانده به اربعین حسینی ...چهلمین روز در گذشت تنها عموم رو دور هم جمع شدیم .و در سر مزار ............جایگاه ابدی چهار برادر رو دیدم و مادری سیده که احتمالا با نزدیک شدن چهار فرزندپسرش ...دل آرام است اکنون..
عمه ی سالخورده ام که به نظرم انگار آب شده بود ......انگار کوچک شده بود دیروز .................و باز هم نا باوری این فراق .و اینکه تا همین چند ماه پیش با عموم صبحها پیاده روی میکردم و ......اصلا انگار به خودم میبالیدم مردی که کنارمه از جنس و رگ و خون و پوست پدرمه ....... چه میدونم ؟؟؟؟؟ به هر شکل اربعین حسینی هم اومد ....و کم کم به پایان" ماه صفر" داریم نزدیک میشیم ..طبق رسم هر ساله مادرم .......مادر وصف ناشدنی وبزرگوارم . هر سال ۶ روز آخر ماه صفر را روضه داریم ............. دیدن "بگ گراند" اصلی دیوار پذیرایی اش با تصویر پدرم .ایستادن و پایمردی مادرم بر سر زندگی و بچه ها .و اکنون نگاه پر از شادیش به بچه هایی که همه سالمند و با اخلاق .........و تنها یکی دو تا حاجت نا بر آورده ی او در مورد فرزندانش که حتما "حکمت " اوست ......... نرم نرمک ماه صفر را هم خدا حافظی میکنیم .........و اکنون حس میکنم که غمها باید رخت بر بسته و شادی را آهسته آهسته با وبلاگم آشتی دهم ..پس با سپاس از بارگاه نامی "خدای مهربان " شروع میکنم ................. .......خدایا تو را سپاس که هستم............ .خدایا تو ر اسپاس که مادرم هست ... خدایا تو را سپاس که همسرم هست........ حدایا تو را سپاس که تنها مشغله ی عظیم خودم پسرم و پدرش هستند............ خدایا تو را سپاس که تنها دلگرمی مادرم دیدن شادی فرزندانش است ........ .خدایا تو را سپاس که تنها مشغله ی ذهنی همسر نازم رفاه و آسایش من و امیر حسین است ..........
. ..خدایا تو را سپاس که همسرم را دارم و سایه ی مر دانگی اش بر سرم حلال تمام دل نگرانی هایم است ...... خدایا تو را سپاس که مادرم را دارم و کلبه ی تمام دلتنگی هایم با او تبدیل به خانه ای از امید واری و شکر گزاری میشود ........... خدایا تو را سپاس که اندک دوستانی که دارم دوستم دارند و برایشان غم و شادیم تمیز و اهمیت دارد ......... خدایا تو را سپاس که هنوز "وجدان " دارم و فرق بین خوب و بد را میفهمم............ خدایا تو را سپاس که قلبم هنوز رووف است و از هر بی عدالتی و سختی به درد می آید .... خدایا تو را سپاس که اشکم هنوز بر گونه هایم جاری میشود و غصی القلب نشده ام ............. .خدایا تو را سپاس که سالمم ...... خدایا تو را سپاس که تنها بیماری حادم تنها چند گرمی اضافه وزن است خدایا تو راسپاس که فرزندی سالم و زیبا دارم ......... خدایا تو را سپاس که "مرد خانواده ام " همسرم تنی سالم دارد و فرق بین روزی "حلال " و" حرام" را میداند.......... خدایا تو را سپاس که روی پاهای خودم راه میروم و با دستان خودم مینویسم و غذا میخورم ............ خدایا تو را سپاس که با اندک "خانه داری ای " که آموخته ام زندگی خودم و پسرم و پدرش را هر روز از سر میگیرم ........ خدایا تو را سپاس که همیشه اهدافی دارم .....اگر چه هیچوقت به تمامشان نرسیده ام .... خدایا تو را سپاس که هستم .هستم .و هستم و نامم انسان است و و "اشرف مخلوقات " که اگر تو میخواستی "حیوان " بودم و فاقد شعور ........... .خدایا تورا سپاس که مرز بین انسانیت و حیوانیت را میفهمم ...... خدایا تو را سپاس که عفاف را میفهمم و و هنوز خطوط قرمز وارزش و غیر ارزش را تشخیص میدهم..... خدایا تو را سپاس که میتوانم حرمتها را به فرزندم آموزش دهم . حریم دارد خانه ام.... دلم ..همسرم. مادرم ............... خدایا تو را سپاس که در خانواد ه ی با اصل و نصبی زاییده شده ام ...خدایا تورا سپاس که پدرم درستکار بود و مادرم عفیفه است .................. خدایا تو را سپاس که خانواده ی سالمی دارم ..برادرانی شوخ طبع و اهل علم ........خواهرانی بزرگوار و اهل زندگی .......مادرم که اسطوره ای ایست برای خودش .............. . خدایا تو را سپاس که سایه ی مادرم و پدر و مادر همسرم بر سر هر دو یمان است ................ خدایا تو را سپاس که "تو" را دارم و هنوز وجودت را در قلبم حس میکنم ............... خدایا برای همه ی داده ها ونداده ها و داشته ها و نداشته هایم تورا سپاس .
در گوشی من با خدا :"کاملا محرمانه ":مهدیه رو که میشناسی ...............دلگیر که میشه .از زمین و زمان میناله .....تو ببخش ..........نا سلامتی ۳۰ سالی میشه که به من و اخلاقام عادت کردی .....منم هنر دست خودتم .....همیشه و همه جا هم خودمو سپردم دست تو .خودت هوامو داشته باش..........لطفا ...................................... .به قول یه وبلاگ نویس نه چندان معروف اما دوست داشتنی که خدا رو :"آقای خدا " خطاب میکنه :پس آقای خدا لطفا منو ببخش ............................قول میدم تا یه هفته دیگه از غم و غصه بزنم بیرون . آهنگ بگ گراند وبم رو هم شادتر کنم..................مخلصیم آقای خدا ............... پی نوشت ۱: دوستی ها کمرنگ... بی کسی ها پیداست..... راست گفتی سهراب ! ادم اینجا تنهاست.....!!!! پی نوشت ۲: پی نوشت ۳: راز عشق در این است که پی نوشت ۴: تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش میمونه، که توش زندگی نکنی! اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، امیدوار باش و بدون هنوز زندهای! اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن! ایام به کام و لحظه لحظه های زندگیتون سرشار از عطر حضور دوست :مهدیه [ شنبه 24 دی1390 ] [ 7:37 PM ] [ مهدیه ]
[ ]
دیشب خواب بابامو دیدم ....اینکه دانشجو بودم و داشتیم گروهی میرفتیم تبریز و اومده بودم تا از پدرم اجازه بگیرم .....بعد یه هو فهمیدم بابام فوت شده ..و داشتم توی بغل مامانم گریه میکردم ...حتی ریزش اشکامو.... انگار خیسی صورتمو توی خواب حس میکردم ....... .. مادرم ........مادر همیشه قابل ستایشم ........و بعد سعه ی صدرش حتی توی خواب که میگفت :مهدیه جان گریه نکن برای پدرت.......... ببین لباس آخرتشو سبزه سبز.......... سبز ....و پدرم با قامتی راستین و سر حال ..... .و پوستی سپید سپید ...........انگار هزار سال بود که میدید ......ومن انگار کور بودم و نابینا که این همه سال نفهمیدم و رشد کوتاه شعورم اجازه نمیداد بفهمم پدر چه نعمتی ایه .............خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا دلم برای بابام تنگ شده میفهمی من بابامو میخوام ...............درسته"مهدی " رو دارم و" امیر حسین "و هزاران مرتبه شکر که نفسم "مادرم " هست ............ولی دلم براتش تنگ شده ....................برای هیچ چیز و هیچ کس در جهان جایگزینی نیست .............................من نتو نستم هیچ کسو جای پدرم فرض کنم .نه پدر مهدی ........ .نه هیچ کس دیگه ...ولی یه عمو داشتم که ته نگاهش برام آشنا بود ....انگار سالها بود که اون نگاه رو میشناختم و با اون نگاه زندگی کرده بودم ..وقتی امیری رو میبوسید و میگفت : این پسر حاج مهدی ایه ........یا وقتی موقع خداحافظی میگفت :مهدیه " بابا " مراقب بچه ات باش ...........خدایااااااااااااااااااااااااااااا کجایی پس ..اون نگاه آشنا هم حالا دیگه ۴۰ روزی میشه که پر کشیده و رفته .....شبی که رفت و فهمیدم رفته ..........لرزیدم ....... تمام وجودم یه هو از حس یه واقعیت تلخ دیگه به لرزه افتاد .... لرزیدن درونم رو قشنگ حس کردم .....انگار فرو ریختم دومرتبه ......... .. دقیقا مثل لرزیدن یه برجی که پی اش رو خوب نساخته باشن ....... انگار یه آجر دیگه از آجرهای دلبستگی های عاطفیم شکسته شد و خرد شد ......شنیدم ...صدای فرو ریختن اون برج رو تمیز و واضح شنیدم ...............پیش همسرم نبودم تا تمام بی کسیم رو توی آغوشش فریاد کنم ........."حمید " برادرم نزدیکترین مردی بود که به شونه هاش میتونستم اعتماد کنم ...........نمیدونم برای چند ثانیه که دستاشو گرفتم ...........حس کردم پدر داشتن چقدر خوبه ..یه مرد.......... یه مرد........... نه از جنس مردای دیگه ...........نه از جنس خانواده ی همسرت .............یه مرد از جنس گوشت و پوست و استخون خودت .....................خدایااااااااااااااااااااااااااااا تاریخ هی داره تکرار میشه و من چقدر دلگیرم این روزها ......................گریه هامو و دلتنگی هام دقیقا زمانیه که امیر میره مدرسه و پدرش سر کار ........خدایا ....................................................چقدر یتیمی حس بدیه .......بدترین حسی که خیلی ها ممکنه درک کرده باشن ....بدترین حس ممکن برای یه دختر عدم حضور روحی و جسمی پدرشه .......خدایا منم و همین یه مادر که حاضرم تموم هستی مو بدم ولی باشه فقط باشه .....خودت میدونی چقدر بزرگواره و چقدر صبور .........و میدونی که نفسم به نفسش بنده ........خودت برام حفظش کن .آمین بعدا نوشت ۱:امروز سه مرتبه قالبمو عوض کردم ..دوستان میگن نظراتم هم باز نمیشه تا نظر بذارن ........دوستان وبلاگی آیا برای حل این مشکل راه حلی دارید ؟من ۶ تا نظر دارم .۳ تا نشون میده .....بلگفا هم مثل من قاطی کرده احتمالا!!!!!!!!!!!!!!!!! [ چهارشنبه 21 دی1390 ] [ 8:44 AM ] [ مهدیه ]
[ ]
آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن. وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن. وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!... شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ... به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!! تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم" تو 15 سالگي : " ولم کنين " تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم" ... ... ... تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون" تو 30 سالگي : " حق با شما بود" تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم " تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!" تو هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...! وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري اگر 4 تکه نان خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است .......................... [ یکشنبه 18 دی1390 ] [ 7:31 PM ] [ مهدیه ]
[ ]
تقدیم به اصلی ترین بهانه ی زندگیم: .......................خیلی خیلی متاسفم که در لحظات پایانی امروز فهمیدم فردا تولد زیباترین آفریده ی خدا در قلب من است ....................بهترینم اینو بذار به حساب مشغولیتم و اینکه این روزها هزار تا اما و اگر و شاید و........................... و هزاران احتمال شدنی و ناشدنی در ذهنم راه میروند .....................تنها جمله ای که از قلبم بر میخیزد تا به شما هدیه شود .همین است :دوستت دارم بعد از خدا و تمام تکیه گاه و هستیم در زندگی شما هستی .................امیر بهانه ای برای بیشتر نزدیک شدن ما به هم بوده و هست ...و او هم هدیه ای از طرف خدا به من و شماست ...........فقط خودت ...همین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پی نوشت ۱:تولدت مبارک عزیزم هر چند فرداست ................... پی نوشت ۲: [ پنجشنبه 15 دی1390 ] [ 1:3 PM ] [ مهدیه ]
[ ]
روزهایی که هر کدام به نوعی رقم میخورند که انگار خدا از آن بالا با لبخند معنا داری نگاهت میکند و با زبان بی زبانی تو را به سخره میگیرد که هر آنچه من بخواهم و به صلاحت باشد میشود نه آنچه که تو میخواهی و تو هیچ نقشی در این زندگی چند ضلعی خودت نداری .......زندگی هر انسانی ابعادی دارد که حدود ابعاد زندگیش را هر انسانی خود تعیین میکند و من در این نگرش به زندگی کوچک خودم یاد گرفته ام که تنها به خودم و فرزندم و همسرم فکر کنم و البته احترام به پدر و مادر که امر واجبیست را نیز آویزه ی گوشم کرده ام ...........................خیلی گم کرده ام راهم را مثل کلافی هزار گره شده ام که نمیدانم چه راهی درست است و چه راهی غلط ؟؟؟؟؟؟؟؟
.هر روز شاهد دیدن انسانهایی که عزیزانشان را از دست میدهند هستم .......و زندگی هایی که هر کدام یک جای خالی دارند و هر انسانی از خدا میخواهد با بهترین عبارت این جای خالی را برایش پر کند .یکی با فقر آزمایش میشود و دیگری با فرزند ................آن یکی با زیبایی اش و دیگری با شرایط همسرش ........ یکی با ناتوانی جسمی .و دیگری معلو لیت ذهنی ...... و آن دیگری با تاخیر در خواسته و آرزویش ............ و هی این آزمایشها ادامه دارند ...............خدایاااااااااااااااااااااااااا آیا صدایم را میشنوی .....................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ در نزدیک ترین داستان زندگیم تلاش دو عاشق را میبینم که علی رغم مخالفت خانواده ها سعی در ایجاد وصال دارند و هر آنچه خود میخواهند میکنند و بعد میگویند اگر خدا خواست و هر جه او بخواهد .....هنوز آنقدر جسارت پیدا نکرده ام که به نوع توکلشان ایراد بگیرم ..چون هنوز هم بعد از گذشت ۳۰ سال از زندگیم به توکل خودم شک دارم ....................................خدایا کمکم کن ......به بهترین نحو ممکن دستانم را بگیر ....... و جای خالی زندگیم را با بهترین عبارت ممکن پر کن .......چقدر محتاجممممممممممممممممممممممم چقدر زیاد ........................ پی نوشت۱: تقصير برگ ها نيست آدم ها همينند! نفس مي دهـــــــي له ات مي کنند.................. پی نوشت ۲:ﻃﯽ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺕ ﺑﻪ ﻋﻤﻞ ﺁﻣﺪﻩ, پی نوشت ۳:اثبات دوست داشتنم به آدم ها ، پی نوشت ۴:برای خودت زندگی کن ایام به کام و لحظه لحظه های زندگیتون سر شار از عطر حضور دوست :مهدیه بعدا نوشت ۱: لعنت به این روزهای خاکستری و لعنت عظیم تر به" من" که مثل آدم نمیتونم زندگی کنم .....دلم هزار لا شده است ....این دلشوره دست از سرم بر نمیداره ........................خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا چگونه در حال آزمایشم هستی کمکم کن پشت سر بذارم این روزهارو که لاک پشت وار حرکت میکنند و وحشیانه لگد مالم میکنند ................................خدااااااااااااااااااااااااااااااااایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمکم کننننننننننننننننننننننننننن بعدا نوشت ۲:والا اون موقع ها که ما درس میخوندیم مامان بابامون نمیدونستن کلاس چندممیم .....همه ی کارامونو خودمون میکردیم ...حالا بچه های حالایی هزار تا نوکر و چاکر میخوان تا سر مشقاشونو انجام بدن ..تازشم وسطاش مثلا میخوان حرصت بدن میگن: من مدرسه نمیرم و این حرفا ................برنامه ای ایه توی خونه ی مااین روزاااا .....مثل دو تا خروس جنگی من و امیر میزنیم تو سر و کله ی هم تادو تا خط بنویسه .......داغونم کرده این بچه........ .تازه هی صدای باباش هم این وسط که داد میزنه:مهدیه ..امیر ..مهدیه.......... امیر بس کنید [ یکشنبه 4 دی1390 ] [ 6:16 PM ] [ مهدیه ]
[ ]
چقدر حرف نگفته در دلم دارم ......چقدر فریاد و چقدر بغض ............چقدر گاهی همه چیز زود میگذره ........ اصلا توانایی گنجایش این همه اتفاق رو در درونم ندارم ... شادی و غمم با هم قاطی شده ..یه جا باید سوگوار باشی و یه جا خوشحال از وصالی که در راهه ............چه روزهایی هستند این روزها آخه خدا ..............چقدر همه چیز زود داره میگذره ........خدایا راضیم به رضای تو .......اینم یه فصل از زندگیمه که به زودی تموم میشه ............گاهی تمام افکارم به سوی گذشته میره ....گاهی حتی اونقدر غرق گذشته میشم که حال رو فراموش میکنم ............بعد صدای پر از توقع امیر حسین که برای کوچکترین خواسته اش صدام میکنه منو از اوهامم بیرون میاره .هزار تا"نقش" باید توی زندگی بازی کنی و خودت این وسط فراموش میشی ...........امروز به معنای واقعی کلمه خسته ام از "منی" که همه اون شکلی که خودشون دلشون خواست "اونو" ساختن .....................چقدر دلم آغوش پر محبت "دوست" رو میخواد .با این که سر سجاده و در مراسم شکر گزاری باهاش حرف میزنم .ولی دلم ملاقات پر شکوه با اون رو در "مسجد الحرام " میخواد ....................خدایا خودت طاقت گذار این همه اتفاق رو در کنار هم بهم بده ....تنها وجود نازنین و پر مهر همسر نازنینمه که استوارم میکنه ....................خودت کمکم کن ........................دوباره به "روال" برگردم .................
پی نوشت ۲: پی نوشت ۳: [ یکشنبه 20 آذر1390 ] [ 6:27 PM ] [ مهدیه ]
[ ]
واقعا این خیلی زشته که "بلاگفا" همین شکلی بدون اجازه میاد و "قالب وب" آدمو عوض میکنه ...اونم وقتی که حال و حوصله نداری و همه چیز به هم ریخته است ......نا نداری بیای بگردی پی قالب سابقت ......همه چیزو به هم ریخته این بی تربیت .........تازه آهنگ هم دیگه ندارم ................به اطلاع دوستان برسونم تنها" عموم" هم فوت شدن دقیقا همزمان با تاسوعای حسینی و یکی از علت های غیبت آینده ام همینه ..............
ایام به کام و لحظه لحظه های زندگیتون سر شار از عطر حضور دوست :مهدیه [ جمعه 18 آذر1390 ] [ 0:9 AM ] [ مهدیه ]
[ ]
سلام این روزها به خیلی چیزها فکر میکنم.............آمدن محرم گذر پاییز وکم کم وارد شدن به فصل زمستان و بعد هم بهار و دوباره نو شدن .........به علت ها و معلولها .....به پسرم به مادرم به عزیزترین دوستانم .و به بخش عظیم تکامل روحی وجسمی و روانی ام همسرم ..... .همسر همیشه مهربانم .همیشه صبور و همیشه بخشنده ام ...به اینکه سالهای اول زندگیم هرگز فکرنمیکردم این گونه وابسته اش بشوم و حالا این وابستگی به حد بالای دلبستگی رسیده و بدون او ....... حتی بدون لحظه ای" بی او بودن" طاقت نمی آورم گذر این روزها .ساعتها .دقایق .......و به قول بعضی حتی" نانو ثانیه ها "را ........این روزها مدام سرش درد می گیرد و درد به چشمانش میزند....به حقیقتی که تنها قلب آدمی گواه آن است نگران میشوم چیزی در قلبم چنگ می اندازد و هی در خودم از اینکه لحظه ای حتی ثانیه ای از زندگیم را کنارمن نباشد "وهم "دارم .......دوست داشتن و عشق و این مدل ابراز علاقه ها ....خاص سن من و او نیست ..نه اینکه پیر شده باشیم ....چیزی در میان ماست که نامش "اهلی شدن " است .........روزها نزدیک ساعت یک ربع به ۲ منتظر صدای قدمهای آمدنش در پشت در خانه هستم وانگاربه طرزی که شرطی شده باشم به هر صدای پایی دقت میکنم و من آخر صدای پای او را میشناسم ..صدای پای او برای من با همه ی صدای پاها فرق دارد.......وقتی می رود تاب این دوری را ندارم و به هزار بهانه زنگ میزنم تا صدای زیبایش را بشنوم ..و وقتیکه از هم دورتریم به هر دلیلی همیشه آیه الکرسی میخوانم که از هر گونه بلا به دور باشد .........نخندید و مرا به سخره نگیرید ....بی اراده و بدون هیچ دلیلی چنان زندگیم به او بستگی پیدا کرده که اگر لحظه ای نباشد آرزو دارم من هم نباشم دوست داشتنی که آدمی در پس آن دنبال دلیل بگردد بی ارزش است ......دارا و ندار .فقیر و غنی .خسته و سر حال .همه ی این حالاتش را با جان و دل میپذیرم ......... نمیدانم با چه حسی در جدالم؟؟؟؟؟ . ولی عمیقا حالا میفهمم که وجود تفاوتها در" زن و مرد "عامل اصلی تکامل است و حالا که به "خودم " مهدیه ی کنونی نگاه میکنم چقدر با گذشته فرق کرد ه ام .انگار از دنیای کوچک تصورات گاهی غلط خودم از دنیا و جهانبینی ام به زندگی مشترک پا را هزاران مرتبه فراتر گذاشته ام .....و از دید او که زیباترین خلق خدا برای من آفریده شده هم میتوانم به زندگی و مشغله ها و دغدغه هایش نگاه کنم .................نمیدانم این موهبت الهی است یا یک سیر غیر قابل اجتناب که بعد از مدتی "زن و مرد" بدون هم اصلا نمیتوانند زندگی کنند ........................خدایا از اینکه عشق و علاقه این نعمت خاص را در زندگیم جاری میسازی هزاران با ممنونت هستم............ پی نوشت ۱:این پست حس واقعیم است و اغراق نیست .............. پی نوشت ۲:شنبه ی آینده امتحان اصلی رانندگی دارم دعا کنید تموم بشه بره پی کارش وگرنه "دق " میکنم پی نوشت ۳:نمیدونم چرا این روزها همه دم از "کوروش کبیر " میزنند و اینکه ما آریایی هستیم و آیینمان زرتشت است و اینکه چه میدانم خیلی از اعتقادات خاص این روزها منحصرا برای اعراب است و گاهی تمام تنم میلرزد از این همه انکار و خدا را هزاران مرتبه شکر که هنوز قلبم زنده است .. و با شنیدن نام نامی "ابالفضل" لرزه بر اندامم را حس میکنم و اشگم جاری میشود ................... پی نوشت ۴: خطا از من است، می دانم. از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد” اما به دیگران هم دلسپرده ام از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین” اما به دیگران هم تکیه کرده ام اما رهایم نکن بیش از همیشه دلتنگم به اندازه ی تمام روزهای نبودنم ... پی نوشت ۵:
پی نوشت ۶:عزاداری هایتان مقبول درگاه حق و شدیدا التماس دعا ...............
ایام به کام و لحظه لحظه های زندگیتان سر شار از عطر حضور دوست :مهدیه . [ پنجشنبه 10 آذر1390 ] [ 11:19 PM ] [ مهدیه ]
[ ]
این روزها چندان خوب نیستم .نه اینکه خوب نباشم غرق شده ام انگار ................
..............مسافرتی هر چند کوتاه برای تمدد اعصاب و بعد قدوم مبارک دوستانمان از اصفهان ...حرفهایی که حرف دل بودند به ظاهر و بیشتر انگار" درد دل".................. .نمیدانم شنونده ی خوبی بودم یا نه ......ولی به هر حال تمام سعی ام این بود که میزبان خوبی باشم ....و 3 روزی تقریبا به یاد ماندنی را برای مهمانانم به جای بگذارم...شناخت فرهنگ یک شهر دیگر در لابه لای لهجه ی شیرینشان .لبخندرا میهمان صورت هایمان میکرد و شیطنت های امیر که با دختر کوچک مهمانمان "هستی " اصلا نمیساخت و من چقدر به امیر تذکر دادم تا کدورتی ایجاد نشود ........ وقتی رفتند انگار خانه بارقه ای از برکت وشادمانی گرفته بود و نگاه رضایتمند همسرم از شیوه ی مهمان نوازی که علی رغم خستگی سعی میکردم مهمانان متوجه نشوند ...و اینکه "امیر خان "تمام برنامه هاش این 3 روز کنسل شد ........... چون ساعت خواب و بیداری مان عجیب به هم ریخته بود .نمیدانم ولی تجربه ی خوبی بود.......و بعد درگیر کارهای ادامه ی گواهی نامه که از هر چی "دور دوفرمان و پارک دوبله"حالم داره به هم میخوره ...........من نمیدونم رعایت این قوانین انقدر الزامیه .آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟. اگه بگم از کلاس اضافه و تمرین خسته شدم اغراق نکردم ..............یه موقع هایی وسطش میگم عجب غلطی کردما .. .شیطونه میگه کمربندو باز کنم از ماشین بزنم بیرون ..............بدم میاد یکی مدام دم گوشم یه حرفو تکرار کنه .........خسته میشم ...........زده میشم ..........اصلا قاطی میکنم بازم به حرمت حضور مادرم و شان و شخصیت خودم هر کلاس" 2 ساعته" رو طاقت میارم میخوام برم کلاس "شنا" معطل گواهی نامه ام .........میخوام برم "زبان " معطل اینم .میخوام مثل انسانهای "رهاو آزاد " مطالعه کنم ..هی میگم شنبه کلاس دارم .یکشنبه کلاس دارم ............... .انگار زندگیم بدون خواست خودم برنامه ریزی شده راجع به" من و من میخواستم "یه پست جدید بذارم معطل گواهی نامه ام ........ نمیدونم ............در مورد "من و من " خیلی حرف دارم ............ولی یه کو چولو بگم که: "من و من "یعنی گذشت .یعنی صبوری .یعی آزرده شدن ار آزردگی دیگری و شاد شدن حقیقی از شادی اون ....."من و من " یعنی یه پیوند قلبی نه شناسنامه ای......... ..........من و من یعنی گذشته و داستانهای عشقی گذشته رو فراموش کردن و ساختن عشق در کانون خانوادگی خودت . "من و من " یعنی قداست .یعنی پر از پاکی شدن برای دوام زندگی .یعنی دریچه های قلبت رو لایه لایه باز کردن برای حضور همیشگی اون یکی کنارت .من و من یعنی فرو خوردن خشمت هنگام خشمش و بلعیدن صدا و بغضت موقع فریادت تا هر دو آروم بشید .........من و من یعنی ................................ دعا کنید گواهی نامه رو بگیرم بقیه اشو میگم................... پی نوشت ۱:
[ چهارشنبه 25 آبان1390 ] [ 7:57 PM ] [ مهدیه ]
[ ]
[ سه شنبه 10 آبان1390 ] [ 5:27 PM ] [ مهدیه ]
[ ]
[ جمعه 6 آبان1390 ] [ 0:35 AM ] [ مهدیه ]
[ ]
این روزها خیلی درگیرم ..........آنقدر در گیر که کمتر به خودم .سلامتی خودم .نوع غذا خوردنم ....پیاده روی ..........و خیلی چیزها ی دیگر توجه میکنم .........چقدر این روزها فکر توی کله ام راه میروند ............گاهی از دست همه اشان خسته میشوم و دوست دارم همه را به زباله دانی ذهنم روانه کنم ..........ولی مگر میشود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سر زدن به مدرسه ی امیر.......... .ادامه ی کارهای اخذ گواهی نامه ی رانندگی که "چشم بد دور "در ایران از ۷ خوان رستم باید گذشت تا یه کارت معتبر دستت باشه .کلاس اسکیت امیر که به دلیل دوری مسیر و خستگی مفرطش بعد از مدرسه بعد از ۳ ترم کنسل شد .و شروع دوباره ی زبان ترمیک که مروری بر دانسته های گذشته اش است ...............کارها و امور مدرسه که تا از مدرسه بر می گردد سریع انجام میدهد و این مقید بودن و حساس بودنش به تکالیفش اگر چه گاهی اذیتم میکند لذت بخش است ............... .........چیزهایی که اذیتم میکنند و باید با زمان درست شوند ........بغض هایی که این ۱۰ روزه به سراغم آمدند و من هی فرو خوردمشان و هی دندان بر جگر کذاشتم تا بالاخره روی اصلی این "دختر آبان ماهی " نمایان شد و با ناظم مدرسه ی امیر که زنی ۴۲ .الی ۴۳ ساله است روبرویم کرد ............ .........محیط آموزشی که در آن تنبیه "کتک " باشد .به نظر من فاقد صلاحیت است .چقدر خودم رو خوردم..........چقدر زیاد........... اولین بار که دیدم از پشت گردن بچه ی دوم ابتدایی رومیگیره و تنبیه ش میکنه .......... با زبان مراعات و احترام ازش خواستم .که جلوی دیدگان این پیش دبستانی های ۶ ساله این کار زشت رو انجام نده ......... دومین بار که دیدم ..........با مدیر که به ظاهر............ مرد ذی صلاحی بود صحبت کردم ........و ایشان عنوان کردند .من مراتب را قید کرده و به خانم ناظم گوشزد خواهم کرد و اینکه دست اولیایی را که نواقص مدرسه را میگویند میبوسم .نمردیم و یک نفر هم دستمان را بوسید ........ سومین بار دیدم زبان مراعات و این بازی با کلمات در لفافه ی های مودبانه بی فایده است ..........................آنجا بود که دیگر نفهمیدم و نخواستم هم که بفهمم............. .با صدایی که در حنجره ام میلرزید روبرویش ایستادم .........:گفتم شما چی فکر میکنین .......فکر میکنین بچه های ما چون در منطقه های ۲ رقمی تهران و جنوب تهران اند بچه های بی ارزشی هستند ........یا مثلا ما اولیا ندیدیم ..........مطالعه نکردیم............ و نمیدانیم روانشناسی رفتار با کودک روخانمم!!!!!!!!!!!!!! .فقط اگر .......فقط اگر .خدایی ناکرده باد برام خبر بیاره دست به امیر من زدید ..........با پدرش طرفید .پدرش مثل من اهل مراعات نیست ..........اول شکایت میکنه بعد با همون شیوه ای که فرزندم رو زدید .خودتونو میزنه .و اطمینان داشته باشیدمیزنه اینو بهتون قول میدم .اون لحظه "محرم " "نا محرم " هم سرش نمیشه "زنیکه" انگار جنون داره . به امیر گفتم :فقط اگر" پرش به پرت گرفت " اشاره کنه کافیه ..امروز زنگ زدم چند تا از مدرسه های اطراف که خصوصی هستن .فقط یه کم مسیرشون دور تره ...........گفتن ۲۰ فروردین به بعد باید اقدام کنم .......... .عضو انجمنم............ یعنی خواستم باشم که بدونم چی به چیه باید به مادر ها بگم کوتاه نیان.......... .از اغتشاش واین حرفها بدم میاد .ولی بیزارم از معلمی که با بچه مثل "ح......وون." رفتار میکنه ...... امیرو نیاوردم بیرون از اون مدرسه چون معلم فهمیده و خانمی داره .چون امیر هم کلاسی هاشو دوست داره .و چون دچار دوگانگی میشه هی اول کاری این مدرسه اون مدرسه بشه ............. مهدی عزیزم هم اگر چه مثل من نگرانه ولی بروز نمیده .............. گاهی در قالب شوخی میگه :ببین خانم تازه یه بچه فرستادی مدرسه ها ..........هر روز مدرسه ای ...... نمیدونم چرا این روزها اصلا حالم خوب نیست و مدام نوسان دارم .دلم میخواد زار بزنم .از این دو رویی ها .از این بو قلمون بودن آدمها .دلم شکسته ............... .میگم خانم من خودم دیدم بچه رو میکشی میبری تو کلاس گوششو سفت مگیری ..میگه خانم اگه من این کارو میکردم که مدرسه این شکلی نبود .......جلوی همه کتمان میکنه .میخوام ایندفعه برم سریع دستشو بگیرم بگم این دست تو نیست که الآن زد توی گوش این پسررررررررررررررر .فقط خدا رحم کنه و موضوع جنونش "امیر من" نباشه وگرنه حسابش با کرام الکاتبینه ............................ حالم اصلا خوب نیست .اصلا........دعا کنید بهتر بشم این روزها پی نوشت ۱: ایام به کام و لحظه لحظه های زندگیتون سرشار از عطر حضور دوست :مهدیه بعدا نوشت ۱: [ شنبه 30 مهر1390 ] [ 10:30 AM ] [ مهدیه ]
[ ]
[ یکشنبه 24 مهر1390 ] [ 5:9 PM ] [ مهدیه ]
[ ]
این روزها خیلی در گیرم .گاهی آنقدر کار برای انجام دادان دارم و سرم شلوغ میشود که سر زدن به وبلاگ و "به روز کردن "این صفحه هم برایم سخت است ..............روز "خدا " که آغاز میشود آغازش با نام "یگانه ی هستی بخش "است و پایانش آنقدر خسته هستم که پایان آن روز را در آغاز روز دیگر در می یابم ....خسته نیستم روزهایم پر تلاطم شده اند .و سرشار از ساعات مفید.................. من و همسرم که به اقتضای شغل همسرم صبح زود برایمان ۹:۳۰ صبح معنا می شد حالا تا خود سپیده ی صبح یک بار من و یک بار او به نوبت در ساعات متفاوت از خواب پریده و به ساعت نگاه میکنیم که مبادا عقربه های ساعت ۷:۱۵ دقیقه را نشان بدهند .......خود امیر اذان صبح از خواب میپرد و من را در حال نماز با چشمانش پیدا میکند و با لحن خواب آلودش میگوید :مدرسه ام دیر نشه مامانی ......ومن با وجودی سرشار از شادمانی از این سحر خیزی پسرم و وسواسش برای رسیدن به موقع سر کلاس .....میگویم :بخواب ۲ ساعت دیگه بیدارت میکنم .امیر خان ......... همسرم آنقدر کیفیت صبحانه ی پسرم برایش اهمیت دارد که هر صبح خود را موظف به گرفتن نان داغ میداند ...و هر صبح در فاصله ی زمانی ای که "مهدی عزیزم "صبحانه ی امیر را میدهد من سریعا تدارک تغذیه ی مدرسه ی او را میدهم .... عقربه های ساعت که به ۱۱ و نیم صبح نزدیک میشود انگار تمام وجودم منتظر است تا با دستان کوچکش زنگ را بفشارد و کوله اش را به دستم بدهد و بگوید :مامانی من برگشتم .............. آنقدر مرتب و حساس است که سریع "روز نگارش" را نشانم می دهد و میگوید :مامانی معلمم برات اینجا نوشته است ...منظورش گزارش برنامه های مدرسه در آن روز است .........انگار با شروع ماه مهر تحولی عظیم در زندگی سه نفره ی ما رخ داده است............ ....اغلب صبحها بعد از رفتن امیر در تدارک ناهار هستم و سعی میکنم همانی باشد که پسرم والبته پدرش دوست دارند بعد از صرف ناهار .چون "بزرگ مرد کو چکم" خسته است برقها را خاموش میکنم و از آنجایی که منزل ما جنوبی است تاریکی دلچسبی بر فضا حاکم میشو د .ودر سکوتی مطلق همگی استراحت ظهر گاهی کوتاهی را با طیب خاطر به انجام میرسانیم ............. و بعد از ظهر با انجام یک فعالیت ورزشی به اقتضای کلاسهای امیر و گهگاه سر زدن به مادر یزرگ هایش و البته رسیدگی به تکالیف مدرسه اش به پایان میرسد..... تا شب هم به صورت بازی طوری که خسته نشود .شعرها و سوره هایی را که باید حفظ کندرا با هم هی تکرار میکنیم......... تنها رنگ آمیزی را نگه میداریم تا با پدرش انجام دهد .دوست دارم پدرش هم در انجام تکالیفش سهیم باشد نه فقط من .....و هی تکرار "من" !!!!!!! خلاصه اینکه با شروع" ماه مهر" و مدرسه ی این" امیر حسین خان "تحولی بس منظم و زیبا و دلنشین در خانه ی ما بر پا شده........ و البته گهگاه تکیه کلامهای خاص پسرم ............خنده را با لبهایمان آشتی میدهد .اینکه من "مامان " نیستم "مهدیه خانم " هستم ... و لحن خاصش وقتی .بدون اینکه لازم باشه ......کاملا جدی میگه :مهدیه خانم باز رو یه چیزی کلید کردی . گاهی دلتنگی به سراغم می آید وقتی مدرسه است .جای جای خونه با عطر با مزه گی هایش پر شده پی نوشت ۱:این روزها صمیمانه از مادرم .........مادر بزرگوارم ....مادر عزیزم .......مادر صبورم .متشکرم که ۱۰ روز متوالی در ساعات آموزش رانندگی همراهی ام کرد .وجودش سر شار از آرامش ....چهره اش سرشار از مهر .......نگاهش همیشه برای من سرشار از امید و شوق بوده و هست ........ومن همیشه می ستایمش ...خداوند همیشه حافظش باشد برای من پی نوشت ۲:عجیب آرامم و عجیب عشق و مهر ورزی جاری .....خدایا این حس را در تمام خانواد ه ها جاری ساز.......آمین پی نوشت ۳:بقیه ی پی نوشت ها از همون هایی هستند که گلچین کردم امیدوترم بپسندید ............ پی نوشت ۴:
[ پنجشنبه 21 مهر1390 ] [ 0:46 AM ] [ مهدیه ]
[ ]
پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |